محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
42
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
آن را به عربى شرى « 21 » گويند . ابر - [ بفتح ] معروف . و در مؤيد الفضلاء و شرف نامه بمعنى مرد « 1 » آمده و مثالش اين بيت شيخ نظامى آورده : شعر از ان ابر عاصى چنان ريزم آب * كه نارد دگر دست در آفتاب افگار - [ بفتح همزه با كاف فارسى ] جراحت پشت چارپا كه از ثقل بار پيدا شده باشد . كذا فى التحفه . و در كلام اكابر بمعنى مطلق جراحت آمده و بمعنى آزرده « 2 » نيز آمده و در يكى از نسخ و در ترجمهء مصادر بمعنى زمن « 22 » شده و بر جاى مانده آورده . اوگار نيز به اين معنى است . رشيد وطواط فرمايد : شعر هم بجان خسته هم بتن رنجور * هم به خون غرقه هم ز غم افگار آزور - [ به وزن ساطور ] حريص و صاحب آز باشد و اين لفظ مركبست همچو رنجور و گنجور . خلاق المعانى فرمايد : بيت دهان تير چنان بازمانده از پى چيست * اگر نشد بجگر گوشهء عدوت آزور و به وزن تاجور نيز آمده . مثالش حكيم اسدى گويد : شعر به چيزى فريبد دل آزور * كه باشد نيازش بدان بيشتر و « 3 » عميد لومكى نيز گويد : شعر چو مرغ در قفس محنتم فرومانده * كه طوطيانه نوائى زدم ز آزورى آهونبر - [ به وزن صابونگر ] نقاب باشد كه نقب در زمين برد . مثالش شاعر گويد : شعر بدل در فكندى چنان چاك را « 4 » * كه ميتين « 23 » آهو نبران خاك را « 5 » آبخور - چهار معنى دارد : اول نصيب و قسمت . مثالش خواجه حافظ فرمايد : شعر در عيش نقد كوش كه چون آبخور نماند * آدم بهشت « 24 » روضهء دار السلام را دوم مشربه باشد . رودكى گويد : شعر سر فرو كردم ميان آبخور * از فرنج « 25 » منش تنگ « 6 » آمد مگر و حكيم خاقانى نيز فرمايد : شعر در غمت اى زود سير خون جگر مىخورم * تشنه بجز من كه ديد آبخورش آتشين سوم بمعنى رود و جوى باشد كه مردمان و جانوران از آن آب خورند و بتازى عطن گويند چهارم اسم فاعل يعنى آب خورنده . مثال اين دو معنى لطيفى گويد : شعر درين آبخور كس نشد آبخور * كه آخر بخاكش نشد ديده پر آبيار - شخصى را گويند كه مزروعات را آب دهد . مثالش خلاق المعانى گويد : شعر تا كشت تخم مهر تو يكدم جدا نشد * از چشمهسار خون جگر آبيار چشم
--> ( 1 ) « ن » : مرده . ( 2 ) « س » : آرده . ( متن از « ن » است ) . ( 3 ) از اين پس از « س » است . ( 4 ) « س » : چاك راه . ( متن از « ن » است . و در « الف 2 » آمد : بدل در خليدى چنان خاك را . ( 5 ) « س » : خاك راه . ( متن از « ن » است . ) ( 6 ) « ن » ، ننگ ، در لغت : نامه اسدى : خشم . ( 21 ) شرى ، مخملك ، دانههاى سرخى كه بر بدن پديد آيد و خارد . ( 22 ) زمن [ بفتح زاء و كسر ميم ] ، بر جاى مانده . ( 23 ) ميتين تيشهء ، كلنگ . ( 24 ) يعنى : بر جاى فرو نهاد . ( 25 ) فرنج ، پيرامن دهان از بيرون سو .